چێ ئی تاری مو دݖنېاېی مݖرا ئیرزیېݖ
(یک تار موی او دنیایی برایم ارزش دارد )
çı i tare mu deyai mera erziye
کنایه ضرب المثل تاکید بر زیبایی اعتماد است و می گوید که اعتماد به فرد نه تنها وابسته به مال و ثروت فردی است بلکه یک شخص حتی می تواند فقیر هم باشد اما شرافت و ارزش انسانی و اعتبار فراوانی نزد دیگران داشته باشد که آن هم نوعی ثروت است .البته برای این ضرب المثل داستانهای فراوانی روایت میکنند که یکی آن چنین است
جوانی که بیپول شده بود، برای اینکه بتواند کسبی را آغاز کند، میرود سراغ یک آدم معتمد و خوشنامِ بازار که پول زیادی هم داشته است. به او میگوید: «میخواهم کاری را شروع کنم و به مقداری پول نیاز دارم. آیا میتوانم از شما قرض بگیرم و کارم که روی رونق افتاد پولتان را بیاورم و پس بدهم؟»
بازاریِ پیر لبخند شیرینی میزند و میگوید: «در قبال این مبلغ، چه ضمانتی میدهی؟ آیا کسی میتواند ضامنت شود؟»
جوان چهرهاش وا میرود و با ناخرسندی میگوید: «من اگر ضامن داشتم و اگر میتوانستم پولی از جایی دیگر جور کنم که سراغ شما نمیآمدم. گفتم که، آهی در بساط ندارم. اما قول میدهم بهمحض اینکه درآمدم به حدی رسید که بتوانم پول شما را پس بدهم، همۀ آن را یکجا به شما برگردانم.»
پیرمرد کلاه شاپویش را روی سر جابهجا میکند، چشمانش برقی میزند و میگوید: «مشکلی نیست. من این پول را به تو میدهم. اما در ازایش باید یک تار سبیلت را گرو بگذاری!»
جوان با شنیدن این حرف تکانی میخورد و چشمهایش گشاد میشود. بعد از مکثی میگوید: «نمیدانم چه بگویم… شرایطم را که گفتم… باید فکر کنم… میشود یک ساعت دیگر بیایم؟»
بازاری موافقت می کند، و جوان بیرون میرود تا گشتی در بازار بزند و فکر کند.
حدود یک ساعت بعد، او به حجرۀ پیرمرد بازاری برمیگردد و میگوید: «باشد، شرط شما را میپذیرم.» و دستش را که کمی لرزان بود به طرف سبیلهایش میبرد، و در حالی که دانههای عرق روی پیشانیاش ظاهر شده بود، با چند بار وَر رفتن با سبیلهایش یکی از تارهای آن را میکند و به بازاری میدهد.
مدتی بعد، یکی از دوستان جوان او را میبیند که مغازۀ کوچکی باز کرده و به کسب و کار مشغول است. داخل میرود و احوال او را جویا میشود، و مخصوصا میپرسد که چطور پول راه انداختن مغازه را جور کرده است. جوان، جریان پیرمرد بازاری و گرو گذاشتن تار سبیلش را شرح میدهد. دوست جوان، که او هم آسوپاس بود، با خودش میگوید: «پس من هم میروم و همین کار را میکنم!»
خلاصه، دوست جوان هم به سراغ پیرمرد بازاری میرود و میگوید که آهی در بساط ندارد و آمده که پولی بگیرد و کاری راه بیندازد و بعد از اینکه کارش گرفت، پول او را پس خواهد داد. پیرمرد میپرسد که آیا کسی ضمانت او را میکند؛ و دوست جوان پاسخ منفی میدهد. بازاری، در نهایت سراغ همان شرط تار سبیل میرود، و تا آن را مطرح میکند، دوست جوان دست در سبیلش میکند و بهسرعت سه تار آن را میکند و دستش را بهسوی پیرمرد دراز میکند.
پیرمرد دنیادیده، لبخندی میزند و دست او را پس میزند. دوست جوان چهرهاش مثل یخ میشود. میپرسد: «چه شده؟ تار سبیلهای من ایرادی دارد؟!»
پیرمرد میگوید: «نه جوان. اگر من به دوستت پول قرض دادم، برای این بود که دیدم با شنیدن شرط من حسابی توی فکر رفت و یک ساعت وقت گذاشت و آخر سر با این دست و آن دست کردن، یک تار سبیلش را کند و به من داد. اما تو، حرف من تمامنشده سه تار سبیلت را کندی! تو که دور ریختن بخشی از بدن خودت برایت اهمیت ندارد، چطور انتظار داشته باشم که پول من را دور نریزی و خرج چیزهای بیخودی نکنی؟»
از : رمضان نیک نهاد
http://kados2.blogfa.com
در خط آوانگار تالشی:
به جای فتحه/a/ ـه ه
به جای کسره/e/ ێـ ێ
به جای واو/v/ ۏ
به جای شوا /ə/ ݖ
به جای یه/y/ ېـ ې
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۳ ساعت توسط رمضان نیک نهاد
|