داستان خروس و پادشاه به زبان تالشی و با خط تالشی کادوس: (4)
سوک و پادݖشا نهغل: (4)
سهباېنهروزی، ۏهختی ئهروسی ئاگزاریېه، نیگه ۏونێن شینه دا کهرگون سݖرا بهرکهرݖن و ئهۏون دونه بݖدهن. ۏیندݖشونه، غهېرهزی سیېا سوک، تهمونی کهرگ و سوکێن ئارهنجهنیېهېنه، کهرگون مهردێ را ماتی ئهۏون بهرده، سوکی دهپهرسݖشونه ېا کو چݖ تݖفاخی دهلهکه؟
سوکی ۏاته: ئه بیئیترومی کݖ شݖمه مݖن نه کهرده، کهرگون غݖرسه گێته ئو ئݖشتهنشون کݖشته.
ۏهختی پادݖشا کهرگون مهردێ خهۏهری مهسه، پادݖشا ۏاته: ئݖم خهۏهری ۏݖلا مهئاکهرهن، چهمه ئاۏرو ۏیشتهر شو. سوکی بݖبهرهن گوسهندون ئاغݖری کو بهرېهنهن.
ۏهختی سوکیشون گوسهندون ئاغݖری دیله بهرده، سوکی، ههشراتی نه ۏاته: سݖرا بهرا، بݖش، تهمونی گوسهندون مݖله پێسݖند. ههشرات نی خݖداخازته ههته کهردݖشه. ئه شهۏی نی جانهبهرون را خݖشی خݖشی نه دهۏېهرده، هݖنته ههردݖشونه کݖ هیزه کهردݖشونه.
روزی سݖپیدی کݖ گینه، نیگهۏونێن ۏهختی گوسندون بهرکهردێ را ئومینه، ۏیندݖشونه، بݖرامێې! گوسهندێن گݖرد مݖلهپێسی ېو دهرهنجهن ئارهنجهن و مݖردال ئابهېنه. سوکی دهپهرسݖشونه: مهکروفه سوک ېا چݖ تݖفاخی دهلهکه؟
سوکی ۏاته: زیره شهۏی را ئی گݖله ههشرات ېا ۏیترهکه، ۏهختی مݖن فهمه، چݖمݖن تهرس بومهخݖلی نه دهۏهشته.
ئݖم خهۏهر ۏهختی پادݖشا گوش رهسه، ۏاتݖشه: چݖ نهگبهته سوکی ېه، ههرجݖگائی شو، ها ۏهېرونه ئابو، ئه روز دا ئݖم سهت کݖ سوک ېا ئومه، ئهمه گیرݖفتار ئابهېمونه. ئهې بݖبهرهن، ئهسبه ئیلخی ئاغݖری مینی کو سهر ئادیېهن بݖدا مادونێن، ئهې پا بݖخان و بݖمݖرݖ دا ئهمه چێ دهس ئاسوده ئابهم. ئیدامه دارݖ...
برگردان فارسی :
روز بعد که عروسی تمام شد وقتی نگهبانان رفتند تا به مرغ و خروسها غذا و دانه بدهند. دیدند، بجز خروس سیاه، همه مرغها لت و پار شدهاند، از آن همه کشتار مرغها تعجب کردند. از خروس پرسیدند، چه اتفاقی اینجا افتاده است.
خروس به آنها گفت: آن بیاحترامی که شما به من کردید، آنها خشمگین شدند و از ناراحتی خودکشی کردند .
وقتی خبر به پادشاه رسید، پادشاه گفت: این خبر را پخش نکنید، آبروی ما بیشتر می رود. خروس را در آغل گوسفندان بیندازید.
وقتی خروس را به آغل گوسفندان انداختند. به گرگ فرمان داد برود، تمام گوسفندان را بکشد او هم از خدا می خواست و چنین کرد. آن شب هم به حیوانات خیلی خوش گذشت و بسیار خوردند.
وقتی صبح شد، نگهبانان برای بیرون کردن گوسفندان به آغل رفتند، دیدند، وای! تمام گوسفندان سربریده یا کشته شده اند.از خروس پرسیدند، خروس بد ذات، اینجا چه اتفاقی افتاده است؟
خروس گفت، دیشب گرگی به گله زد، تا من فهمیدم، ترسید و از دریچه پشت بام فرار کرد .
خبر به گوش شاه رسید، گفت از وقتی که این خروس آمده، تمام گرفتاری را با خود آورده است .او را درآغل گله اسبها بیندازید تا مادیانها لگد مالش نمایند و بمیرد تا ما از دستش آسوده شویم. ادامه دارد...
از : رمضان نیک نهاد

هدف ما در این وبلاگ معرفی فرهنگ مردم تالش و آشنایی هممیهنان گرامی با جاذبههای گرشگری شمال کشور به ویژه گیلان و تالش است