داستان کچل (پیس )
می گویند در گذشته ها مردی زندگی می کرد که به پیس(pis = کچل) معروف بود.او به خاطر کچل بودنش به این نام معروف شده بود. پیس آدم خوش شانسی بود. او عاشق دختر عمویش بود. اما عمویش از او خوشش نمی آمد و نمی خواست دخترش را به او بدهد. پیس هم برای این که دل عمو را به رحم آورد و او را راضی به ازدواج کچل با دخترش نماید، دست به هر کاری می زد. اما عمویش هرگز راضی نمی شد. این کار سبب شده بود که پیس جمله عمو کلَه را می خایم( amu kƏla rā mixāyƏm یعنی دختر عمو را می خواهم) را ورد زبان خود نماید. او هر جا که می رفت این جمله را به زبان می آورد.او آن قدر این را گفت که سبب شد عمویش عصبانی شود و خانه او را به آتش کشد. عموی پیس خانه پیس را به آتش کشید. پیس هم چاره ای جز تحمل ندید. اما اندک اندک تصمیم گرفت از عمویش انتقام بگیرد. ولی نمی دانست از چه راهی باید این کار را بکند. لذا شروع به دور کردن خاکستر خانه خود از محل خانه کرد تا دوباره در همانجا خانه ای نو احداث کند. او خاکستر ها را در کیسه می ریخت و به اسب خود می بست و در دره ای دور از خانه اش و در گوشه ای از محله شان می ریخت. در غروب یکی از روز ها که در حال حمل بار خاکستر با اسبش بود ، در دره ای چشمش به چند دزد حرفه ای می افتد که مقدار زیادی طلا و جواهر سرقت کرده بودند. او مصمم شد با هر کَلَک ممکن طلا ها را از دزد ها به سرقت ببرد تا شاید دل عمو را با پول دار شدنش به دست آورد. لذا به دزدها نزدیک شد و سلام و علیک گرمی با آن ها کرد. آن ها هم با دیدن پیس به خیال خودشان تصمیم گرفتند اموال او را به سرقت ببرند. لذا از او پرسیدند کیست و کجا می رود. پیس گفت: راستش را بخواهید من می خواهم از شما بپرسم که شما کی هستید و از کجا آمده اید و به کجا می روید و... به هر حال پس از گفتگوی زیاد او متوجه شد که دزد ها از شهر طلا و جواهر به سرقت برده اند و بار اسب شان طلا و جواهر است. او نیز با زرنگی تمام خود را سارقی قهار معرفی کرد که از جایی طلا و جواهر دزدیده و بار اسب خود کرده و در حال گریز است. او به دزد ها گفت که اگر به او کمک کنند و او را همراه و هم گروه خود کنند، حاضر است طلاهایش را با آن ها تقسیم کند. دزد ها هم به طمع این که اموال او را شب هنگام به سرقت ببرند، قبول کردند و او را به جمع خود راه دادند. غافل از این که پیس برای شان نقشه های خوبی را در سر می پروراند. شب هنگام و پس از صرف شام تصمیم گرفتند که استراحت کنند.اما به نوبت نگهبانی بدهند. پیس به آن ها گفت که من به همه شما اعتماد دارم. لذا حاضرم بخوابم و اختیار اموالم را به هر کدام از شماها که بخواهید بسپارم. لذا همین انتظار را هم از شما ها دارم. آن ها هم قول دادند که خیانتی در کار نباشد. قرار بر این شد که هر کدام از آن ها مقداری از شب را نگهبانی بدهد. پیس نوبت خود را آخر از همه انداخت. البته با این بهانه که خسته است و حاضر است در اول شب بخوابد، ولی در صبح هنگام که خواب شیرین است ، بیدار بماند و بقیه بخوابند. همه حرف های او را قبول کردند. دزد ها یکی یکی نگهبانی را شروع کردند و پیس خوابید. اما هر بار که یکی از دزد ها خواست به بار پیس دست بزند، او با سرفه یا گفتن جمله ای به طرف اعلام می کرد که بیدار است و حواسش جمع است و.... به هر حال هر کدام به نوبت نگهبانی دادند . تا نوبت به پیس رسید. چون خواب صبحگاهی بود و شیرین بود ، همه دزد ها خوابیده بودند و او بیدار بود. پیس پس از این که مطمئن شد آن ها خوابیده اند، بار خود را با بار آن ها عوض کرد و طلا ها را برداشت و فرار کرد و به روستای خود آمد.
عمو با دیدن ثروت و طلاهای پیس از او پرسید: این ثروت را از کجا به دست آوردی ؟ او هم به دروغ گفت: در شهر برای خاکستر آتش و خاک خانه های سوخته پول خوبی می دهند. من همه خاک و خاکستر خانه سوخته ام را فروخته ام و این همه پول و طلا به دست آورده ام. عمویش که مرد طماعی بود خانه خود را به آتش کشید تا به شهر ببرد و بفروشد. او خاکستر و خاک خانه را در کیسه ریخت و به شهر رفت. وقتی به شهر رسید ، به هر کس گفت که خاکستر خانه سوخته آورده ام ، توجهی نکرد و به او خندید. چون کسی مشتری آن نبود. لذا متوجه شد که پیس به او دروغ گفته است و خاک و خاکستر خانه سوخته در شهر مشتری ندارد. به همین خاطر خشمگین شد و تصمیم گرفت به روستا برگردد و انتقامش را از پیس بگیرد و او را بکشد. عموی پیس به ده برگشت و در فرصتی مناسب پیس را گرفت و دست و پا و دهانش را بست و در کیسه ای انداخت و به یکی سپرد تا او را دریا بیندازد. اما او در میانه راه به جای انداختن پیس در دریا او را به جنگل برد و پیس را در گوشه ای از جنگل انداخت و به سوی خانه اش برگشت. به این امید که شب هنگام پیس به وسیله حیوانات درنده خورده خواهد شد. چند ساعتی که از انداختن پیس در جنگل گذشت، چوپانی با گله اش به آن جا آمد. او ناگهان کیسه ای را دید و سرو صدایی را شنید. به سوی کیسه رفت و متوجه شد که انسانی در داخل آن است. سر کیسه را باز کرد و متوجه شد جوانی در داخل آن هست که دست و پا و دهانش را بسته اند. او ابتدا دهان پیس را باز کرد و از او پرسید کیست و چرا در داخل کیسه و در میان جنگل گذاشته شده است؟ پیس در جواب مرد چوپان گفت: من پیس هستم وچون دختر پادشاه دوست دارد با من ازدواج کند و من راضی به این کار نیستم ، مورد غضب پادشاه قرار گرفته ام و اینک این طور در این جا رها شده ام. اگر تو دوست داری به جای من با دختر پادشاه ازدواج کنی ، دست و پای من را باز کن تا تو را داخل این کیسه بیندازم. چون غروب هنگام دختر پادشاه چند نفر را خواهد فرستاد که من را ببرند، تا شاید راضی به ازدواج با او شده باشم. لذا ترا خواهند برد و با تو ازدواج خواهد کرد. چوپان پذیرفت و پیس او را داخل کیسه گذاشت و با گله ی گوسفند او به خانه برگشت. فردای آن روز وقتی عموی پیس او را سالم دید، با تعجب از او پرسید: مگر تو را داخل دریا نینداخت؟ پیس هم جواب داد: چرا ! او مرا به داخل دریا انداخت. ولی در زیر دریا کسانی هستند که وقتی می بینند کسی را به دریا انداخته اند ، آن ها او را نجات می دهند و با تعدادی گوسفند روانه خشکی می کنند. عموی طمع کار پیس با نادانی کامل بار دیگر حرف پیس را باور کرد و این بار خودش از پیس خواست که دست و پای وی را ببندد و او را در دریا اندازد. پیس هم که برای رسیدن به دختر عمویش از هیچ کاری دریغ نمی کرد ، با حوصله و سلیقه دست و پای عمویش را بست و او را داخل کیسه ای انداخت و به داخل دریا انداخت. سپس برگشت و با دختر عمویش عروسی کرد و زندگی اش را ادامه داد.
هدف ما در این وبلاگ معرفی فرهنگ مردم تالش و آشنایی هممیهنان گرامی با جاذبههای گرشگری شمال کشور به ویژه گیلان و تالش است