دِدِه نازَینَه  خردَنِن ، شمَه نی روزی پیر آبَه

ویر وَرم ستَمَه وَختون  ، جان دومَه دا  پیل بینَه

دا چِم آکَردمَه ، ویند مَه شو  کَه مَندیمَه

هَلا خوب  پیل بَه نیما ،  اَز اشتَن دِدِه بیمَه

سوکلَه خونی بجار شیم ، خردَنی کول دَوِندَه

چنگر ژَنیم بجاری ، دا اشکَم پلا تَیَه بَه

گافرو سَری  شَوی را  ، لومَه دا  روزآبَه

پینج سال دا هَتَه بَه ، چار خردَنی ما بیمَه

خدابیامررز، خردون دَدَه ، داری تکی بَلَکَه

ایی سال ویچیکون مَندَه ،دا شَه  آسودَه آبَه

هَلا بیس سالَه نیما ، ایلَه ویوَه ژِنَک بیمَه

کرچییَه کاری نَه ، خردون  اَنشتایی نِویندَه

خردَنون  پیل آکَردِه خونَه ، اَزنو شو  نِکَردمَه

جوونیم نِشتَه فَمِه ،دا خردَنن  پیل بینَه

هَمَه ی ملا خونَه وَندَه ، خاسَه جای آرسینَه

 دگلَه زوآن ژِن بَردَه ، د کیلَه  نی شوکَردَه

هَمَه ی بَرم  بَرکَردَه ، مرا جان پَس نِمَندَه

اَوَل اَوَلی خوبا ، زوبَه زو یَندی ویندَه

 هَمَه خردَن دار بینَه ، اشتَن  دَدَه دِدِه بینَه

هَفتَه هَفتَه ویندِه بَه ، مابَه ما یَندی ویندِه

چَن سالی دا دَویَردَه ، چَن ما چَن ما اومینَه .

هَلا پینجا سالَه بَه نیمَه  ، لاکَردَه کَمر بَیمَه

تَمون سَری گیسَه ، ایسپییَه وَری شار بینَه

هنتَه رام چِم داشتَه ، دا چمون سونی بَرشَه

خردَنون من ویر بَرشَه ، هنتَه چمن دِدِه شَه

گرد سَرنویسم هنته بَه  ، خشیَه روزم نِویندَه

برگردان :

بچه های نازنین مادر  ، شماهم روزی پیر می شوید

بیاد می آورم آن دوران سخت را ، که جان فدا نمودم تا بزرگ شدند

تا چشم باز کردم ، دیدم درخانه شوهر هستم

هنوز خوب بزرگ نشده بودم که خودم مادر شدم

از خروس خوان به مزرعه می رفتم با بچه به کول بسته

تا غروب شالی را چنگ میزدم تا بتوانم غذای بچه هایم را تَهیه نمایم 

شب که می شد آنقدر بچه هارا در گهواره تکان می دادم تا روز میشد

پنج سال که همانگونه گذشت ، صاحب چهار فرزند شدم

خدا بیامرز پدر بچه هایم از نوک درخت افتاد

یکسال فلج شد تا مرد و آسوده شد

هنوز بیست ساله نشده بودم که یک زن بیوه شدم

برای مزرعه مردم مزدوری کردم تا بچه هایم گرسنگی را احساس نکنند

برای خوب بزرگ کردن بچه ها دوباره شوهر نکردم

جوانی را نتوانستم بفهمم ، تا اینکه بچه هایم بزرگ شدند

همه بچه هارا به مدرسه روانه کردم تا به جای خوبی رسیدند

دوتا پسرانم زن گرفتند ، دو دخترم شوهر کردند

همه را سروسامان دادم وبه خانه بخت فرستادم ،اما برایم دیگر توانی باقی نماند

در روزهای اول خوب بودند ، زود به زود به من سر می زدند

تا اینکه خودشان بچه دارشدند ، و خودشان  پدر ومادر شدند

دیدار هفتگی ما به ماه به ماه رسید

چند سال که گذشت چندماه چندماه آنهارا می دیدم

هنوز عمرم به پنجاسال نرسیده که کمرم دولا شده است

تمام گیسوهای سرم مانند برف سپید شده است

آنقدر چشم به راآمدن بچه ها شدم که چشمهایم بینایی خودرا ازدست دادند

بچه هایم دیگر مرا فراموش کردند ،آنگونه که مادرم مرد

 تمام سرنوشت همینطور بود که روز خوش در عمرم ندیدم 

از : رمضان نیک نهاد