شعر تالشی با ترجمه فارسی (شعر باید چشمه باشد؛ رود و دریا)
شعر بی ،چمَه بُوبُو، ربار و دریا = شعر باید چشمه باشد؛ رود و دریا
چاکه شعر ک بوای هَزار چی دارع = شعر خوب که بگویی پُر و سرشار است
تفنگی مونو وقتی ک ویدارع = تفنگ را می ماند وقتی که شلیک می کند
وقتی ناز آکرع، تیته بَه سَر بی = وقتی نوازش می کند شکوفه به سر می گردی
سبک آبی، گولستُون سر بَه سر بی = سبک شده، یکسره گلستان می شوی
وقتی عاشق نوازَه، دیل نیشینه = شعر وقتی عاشق نواز است، دلنشین است
بو واته ک: بایه دریا بیوینه = براستی می توان گفت: بیایید دریا را ببینید
وقتی که برمع حقدار و مظلوم = وقتی که حقدار و مظلوم می گرید
خارا سنگِن چه دَس دِ اِستینه مُوم = سنگ های خارایین در دستان شعر موم می گردد
وقتی ک دَوِندن بلبلون تکی = وقتی نوک(نُک، توک، تک) بلبل ها را می بندند
دِ شعر نی، قلمی دیلی خونّ چکی = دیگر شعر نیست، خون دل قلم است که می چکد؛
همه تیر و تفنگ بو دسته دسته = پس همه ی وجودش به تیر و تفنگ بدل می گردد
وا ک: دنیا چده دنی یَه، پستَه!؟ = و فریاد می زند: این دنیا چقدر دنی و پست است!؟،
چرا انسان ژنع شتن برا، خوا!؟ = چرا انسان به خواهر، به برادر خود - همنوع - یورش می بَرَد!؟
هَزارون تِلَه دَستُون شعر مرا وا = هزارن نغمه تلخ شعر برایم زمزمه می کند
مرا وا ک جاهان کَنَه یه، بی بن = می گوید که این جهان، کهنه و بی بُن است
مرا وا خوای بوزونی گوش آکَه من = می گوید: اگر می خواهی بدانی به من گوش فرا دِه
چمع جانی لوئه الماسه بنده = سخن من، استوار چون کوه الماس است
خیلیون دِ ویراشه شاده خنده = بسیاری از مردم دیگر خنده ی شادان را فراموش کرده اند
وا ک پینج قاره کو بیداد وارع = می گوید: در پنج قاره بیدا می بارد
پلنگ و خرسی کار اندازه دارع = کار پلنگ و خرس هم اندازه ای دارد
اگَه سیر آبینَه، کشتِه نِزُونُون = اگر سیر شدند، دیگر چیزی به نام کُشتن را نمی شاسند
گازی سُوئِه، دئو دَپشته، نِزُونُون = دندان ها را سوهان زدن، یورش بردن را نمی شناسند
فقط انسانَه ک سیری نِدارع = این فقط انسان است که سیری ندارد
پلنگی نِدارع، شیری نِدارع = پلنگی و شیری، ندارد
جوانی کردِه اَی را بَه شعاری = جوانی کردن برایش شعاری بیش نیست
اگَه لازم بوبو، تن ده بَه خواری = اگر لازم شد، به خواری تن در می دهد
اگر لازم بوبو، بیچاره، خار بو = اگر لازم شد، بیچاره خار می شود
نُونَه مشته ی خونه، آفتاوَه دار بو = برای لقمه نانی آفتابه دار می شود
نونه پَلَه ی خونه انسانش کشتا = برای تکه نانی انسان را کشته بود
بانکِنش پورّینه، دنیا انشتا = بانک هایش پر بودند، و جهان گرسنه
شتن برا لوکی پا پِنَه نامرد = روی گردن برادر خود پا می گذارد نامرد
کفتار کَی آرَسع یادِه بَه چِه گَرد!؟ = کی کفتار به گَردِ چنین موجودی می رسد؟
وقتی وا مرا شعر، دیلم پورّ آبو = وقتی شعر قصه ی اندوه جهان را برای من می گوید، دلم لبریز می شود
وَش گِرع فیکرم و شادی دئورّ آبو = اندیشه ام آتش می گیرد و شادی دور می گردد
برمم شعری نَه، فریاد آبوم، چنگ = با شعر می گریم، فریاد و چَنگ می گردم
وقتی "انسان" ژنع شتن سری سنگ = وقتی که می بینم انسان سنگ بر سر خود می زند
وقتی "زیرنگَه" و کلا پیگِرَه = وقتی "زرنگ" است و کلاه بردار
وقتی خردَنُون دسی نُون جیگِرَه = وقتی نان ربای دست کودکان جهان است
وقتی چه هونَرَه آتش دَکشتِه = وقتی هنر آدمی خاموش کردن آتش است
شعری شَلَّه نبُو شتَن کو کشتِه. = نمی توان شعله های شعر را در خود کُشت
هَه شعر دارع هَزار ساز و نقارَه = عجیب است که همان شعر، دارای هزار ساز و نقاره است
وقتی ک شادیرَه، دیلش باهارَه = وقتی که شادانی، دل اش چون بهار است
ربار دارع، چمَه دارَه؛ چرایَه = شعر نیک، رود دارد، دارای چشمه است؛ چراغ است
خاسه شعر شتع خوا، شتع برایَه = شعر زیبا خواهر تو، برادر تو است
تالشه کینه یَه دری بجاری = دختر تالش است در مزرع شالی
آزا مایی مونو، گیریه رباری = ماهی آزاد - قزل آلا - را می مانَد و رود کوهستان را
پری ویری کَرع خر چِه سرا کُو = ابر فرود آمده، در سرای شعر پراکنده می گردد
رُوشون آبُو دنیا، شعری چراکُو = و دنیا از چراغ اش روشن می شود
کوچاکوچی مونُو، گائون وَنگاوَنگ = روز کوچاکوچ و هیاهوی گله ی گاو ها را یاد آوار است
دیلم تنگه برا، اَی را هَنی تنگ = باری، برادر من؛ دلم برایش همچنان تنگ است
چاکَه شعر خَرّئوئَه دارَه، باهارَه = شعر ناب، درخت آلوچه و بهار را می مانَد
چاکه شعر تیتَه کَردَه، ملکزارَه = شعر نیک، شکوفه کرده است و ستاره باران
بجاره، باغه؛ اَ، جنگل بَه دیلَه = شالی زار و باغ است؛ و جنگل به دل
هَزار راز دارع و آکَردَه کیلَه = شعر گرچه هزار راز در دل دارد، گریبان گشوده است
رُوخُونی مُونُو و ویر دارع پائون = مانند جاده است، پا ها و گام ها را به یاد دارد
ویر دارع آدمون، گوسندون، گائون = و به یاد دارد آدم ها، کوسپندان و گاو ها را
ویر دارع اَسبه داونِه، تالشی خونی = هم به یاد دارد، اسب دوانی و چشمه های پر آب تالش زمین را
شعری نه بو واته هَزار رٍوخونی = آری، به شعر می توان گفت: هزار راهی
ویر دارع ویترکُون، شالَه زهارون = به یاد دارد یورش ها و فریاد شغالان را
ویر دارع، خونّ پبا سَوزَه باهارون = به یاد دارد بهاران سبز را با چهره ی خونین
ویر دارع، خونّدَبَه سرَه ربارون = به یاد دارد رود های سرخ شده را
ویر دارع پاخولو سیسته بجارون = به یاد دارد مزارع پایمال شده و سوخته را
رباری خونّ وقتی دریا آرَسَه = وقتی رود ها خون را به دریا رساندند
دریا خشکی زهار و سسی مَسَه = دریا فریاد و دادخواهی خشکی را شنید
تالشون اسیری ک شعر مرا وای، = وقتی از اسیری تالش ها برایم می گفت
جنگل دَلَکَه ئون زهار و هَرای = و از فریاد و فغان مردمِ به جنگل پناه برده
وقتی ک برَمی سیستَه بجار دِه = وقتی در مزرع سوخته می گریست
چمع دیل برَمی شعری ربار دِه = دلم در رود شعر گریان می شد
وقتی ک مرا وای زیرنَه باهاری = اما هنگامی که از بهار شکوفای دیروز برایم می گفت
سُوئَه لیو و اِرع، سَوزَه بجاری = و می گفت از برگ گلپر و توت زمینی و مزرع سبز
وینیم پیاده نی، اِستَه سوارَه = می دیدم که دیگر پیاده نیست و سواره است
رُوشون آبی چمَش هَنی دوارَه = و می دیدم که چشم اش دوباره روشن می شد
زَراوَه دَویری چمع دیلی کُو = تاریخ زَراوَه از دل من گذر می کرد
هنی شعر سر ژنی دیلی گیلی کُو = آنگاه شعر طلوع می نمود از گلوگاه دل
جانه، کاسی زوئَه، بندی چرا بی = جاَنه، پسر کاس، چراغ بلندای تالش می شد
دنیا همه مرا خوا و برا بی = و مردم جهان به خواهران و برادران من بدل می گشتند.
تالشون وینیم از وشتن دَرینا = تالش ها را می دیدم که رقصان بودند
قدیمنه تالشون وینیم سَرینا = تالش های قدیم را می دیدم سَر و سَر فراز
بَدَگا خمرَه سازُون دَس بَه گیلا = خمره سازان روستای تاریخی بَدَگا دست به گِل بودند
آفتاوی کیجَه گلَه تک بَه چیلا = و جوجه آفتاب عنقریب قصد طلوع داشت
وینیم، لِدو نَه خورشید همنیشینَه = می دیدم که لِدو با خورشید همنشین شده،
چمَه کنارون گُول، پمچال، میشینَه = و گل های کنار چشمه ساران پامچال و بنفشه است
وَرَه سَرون نشتَه آفتاوی خنده، = می دیدم که شعر خنده ی پاشیده ی آفتاب بود بر روی برف ها
تیجَرَه گیریه یه، مولُومَه بنده = ییلاق بهاری بود و بلندای شاه معلم
سازنده اکبری سازی شیوارَه = شعر ناب ساز استاد اکبر ماسالی را می مانَد
شکمَه برزَه و نازه بجارَه = مانند برنجزار حامله است، شالی زار ناز
خَشَه خونی ربارَه، چمَه ئون آو = رود کبود پای ییلاق نِسرون را می مانَد و آب چشمه ها را
دیلم اِسته اَی را همیشه بیتاو = دلم همیشه برایش بیتاب است
تالشَه لَه لَه مُونُو، هادی سَسی = نی هفت بند تالشی را می مانَد و صدای هادی، خواننده ی زبر دست تالش را
ایچی از وام و تع نی ایچی مَسی = یک چیزی من می گویم، و تو چیزی می شنوی
بی بیوینی، کَرع وقتی تُئورکَه تَج = باید ببینی وقتی چون تذرو در جست و خیز است
پَلَوونون ژنع زمین، کَرع وقتی وَج = وقتی به میدان نبرد در آید، حتی پهلوانان را به زمین می زند
وقتی ک شاعیر شتن شعری خونو = هنگامی که شاعر چنین شعری را می خوانَد
آفتاو دتاویسته شنبه را مونو = خود، آفتاب بر رخ نشسته ییلاق شنبه راه را می مانَد
شعرَه چکان نَه ژنع وقتی پَرپَر = وقتی شاعر با چکه های شعر پَرپَر می زند
گیریه آفتاوی مونو شغ و شی سَر = مانند آفتاب بلندی هاست بر شبنم سبزه زاران
هر کسی ک دارع اَی کو نشانَه = هر کسی که از او نشانه دارد
لاری مونو، رُوشُونَه آو چه جانَه = مانند ذخیره گاه آب چشمه ساران است؛ و روشن آب جان اوست
آفتاو چیل ژَنع اَی کُو، زرده کیجَه = جوجه ی زرد آفتاب از وجود شعر زاده می شود
خَیری سسی مونو، بلبلَه میجَه = مژه ی بلبل است؛ و صدای کم نظیر خَیری - پسر پاشا، آواز خوان تالشی - را می مانَد
آگِتَه چرایَه، تازه باهارَه = چراغ روشن شده است و تازه بهار
هم ریزه خونی یَه و هم زهارَه = هم نغمه ی زیر است و هم فریاد
رباری سَسَه وای، دَرَه تُونی کُو = صدای غریب رود را می مانَد که گویی از ته دره می آید،
وقتی دنار ژنع چمع خُونّی کو = وقتی که در جریان خون من می نالد
دیل پورّ آبو، سَر بَرشُو آتش آتش = دل لبریز می شود؛ سر می رود آتش آتش
شعری نَه وَش گِرم، دَبو چمع کَش = با آتش اش شعله ور می گردم، وقتی به جانم می افتد
آتشی دریا کو ک پَرپَر ژنم = وقتی در دریای آتش پَرپَر می زنم
سیمرغ آبوم، وَشتَنینَه پَر ژنم = به سیمرغ بدل شده، رقص پَر می زنم
وقتی ک سیم، همه خاکَه وَش آبُوم = وقتی می سوزم، یکسر به خاکستر بدل می شوم
هنی زنده آبوم، کل آتش آبُوم = باز از خاکستر خود بر خاسته، آتش انبوه می گردم
بلبل آبُوم، نشم داری بشی کُو = بلبل می شوم و در بلندای درخت می نشینم
بوفورّ ویبو چمع دُومنَه، کَشی کُو = از سر و سینه ی من خاکستر آغشته به آتش می ریزد
خُونُوم، دنار ژَنم از چندین ساعت = چندین ساعت می خوانم، می نالم
ام ده اِستَه مرا قدیمنَه عادت = و این دیگر به یک عادت قدیمی برای من بدل گشته
وش گرع دس بَه دس منه رادَویار = حتی راه دیّاران که صدایم را می شوند، هر لحظه با من آتش می گیرند
چه بوام از ترا اَی نازَینَه یار؟ = چه بگویم برایت، ای یار نازنین؟
شعر، واتَه نین نیَه، پَر کَردِه مُونُو = شعر گفتنی نیست؛ پریدن را،
خری دُومَنی کُو بَرکَردِه مُونُو = و پراکندن ابر نشسته بر دامنه ها را می مانَد
اَلَنجه چمَه یَه سنگی کیلی کُو = مانند چشمه ی اَلَنجَه است که در راه ییلاقی ماسال از گلوگاه سنگ بیرون می زند
پیلَه دریا مُونُو چمع دیلی کُو = شعر در دل من، دریای بزرگ - کاسپیَن - است
چع بوام از ترا، دریا کو و وَش؟ = چه می توان گفت از دریا و شعله؟
شعری دییَر نومی بو نوئِه آتش = همینقدر می دانم که نام دیگر شعر را می توان آتش نهاد
شعری نه بو واته گر ویچَکَه دَم = به شعر ناب می توان گفت لحظه ی فرود رعد
شاعیر اِسته گرَه خُونَه نَه همدم = در واقع شاعر با رعد همدم است
شعر جنگلَه، ک سَوز و سرَه پاییز = شعر آن جنگلی است که در پاییز سبز و سرخ است
ویبَه ولَه، سرَه جارَه و گول ریز = ریخته گل؛ سرخ زار و گل ریز است
شعر انگورّه، آفتاو دتاویسته دیل = شعر مانند دانه ی انگور است، دلی است که آفتاب بر او تابیده
شعر گولَه تای و شاعیر اِسته گیل = شعر شاخه گل است و شاعر گِل آن
پری ویری کَرع چمع دیلی خر = ابر های دلم پراکنده می شوند
گُولَه تا گیلی کُو سَر بَرکَرع سر = وقتی شاخه گل، از گِل سر بر می آوَرَد سرخ
وا هَردَه مُونُو و مستانه دیدار = باده خورده و دیدار مستانه را می مانَد
لیوُون مونو، وَشِه، پاییزَه ویوار = برگ ها ر ا مانَد و شعله ور شدن و ریزش پاییزی را
سغَه لیوَه، ویبو سلامه دُومنَه = برگ درخت آزاد است که خود را به دامن باد صبا می ریزد
دنیا ویندَه، شعری بلبلی نُوم نَه؛ = او که دنیا دیده است، به شعر می گوید بلبلی؛
شعری عاشق آبُو اَینَه ویوارع = عاشق شعر می شود و با آن می بارَد
بلبلی شی خُونُو غمی ویدارع = مانند بلبل می خواند و به غم شلیک می کند
آفتاو آبو، دَتاوی جنگل و دشت = شعر به آفتاب بدل شده جنگل و دشت را درخشان می سازد
شعری نه بو واته آتشَه گُولگَشت = به شعر می توان گفت: گلگشت آتشین
شعری نه بو واته آرَسَه میوَه = به شعر ناب می توان گفت میوه ی رسیده
بو شعری نه واته وَشتَنَه شیوَه = می توان به شعر گفت شیوه ی رقصیدن
شعری نه بو واته زَیرُون آبَه سَر = به شعر می توان گفت سر ِ سبز و خرم شده
بو واتِه شعرینه، ای کَه، هَزار بَر = شعر ناب را می توان یک خانه با هزار در نامید
شعری نَه بُو واتِه تلا پاییزَه دار = به شعر می توان گفت درخت تلایی پاییز
بو شعری نوم نوئِه، شتع نومی یار = می توان روی شعر نام گذاشت، نام ترا ای یار
از : شاعر ماسالی جناب لیثی حبیبی -م،تلنگر
منبع : وَشتَن واژه ها http://kashkara.blogfa.com
هدف ما در این وبلاگ معرفی فرهنگ مردم تالش و آشنایی هممیهنان گرامی با جاذبههای گرشگری شمال کشور به ویژه گیلان و تالش است